۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

خداحافظ گاری کوپر

همیشه یکی از دغدغه های من این بوده که چه اهمیتی داره که من بنویسم 3شنبه صبح دست پدرم بدجور شکسته است، یا سه شنبه سمنیار خوبی ارائه دادم، یا اینکه چند وقتی ست کتاب ابله را تمام کرده ام و  خداحافظ گاری کوپر را شروع کرده ام. اینکه قبض تلفنم 100 هزار تومان می آمده  و امسال 2000 تومان! چه اهمیتی دارد که من چند ماهی ست که در گیر بیماری هستم و جواب آزمایش هایم به شدت نگران کننده بوده اند. یا اینکه من این روز ها خیلی آهنگ توکه چشمات خیلی قشنگه رو گوش میدم. واقعا چه اهمیتی دارد؟

از کتاب ابله این جمه را خیلی دوست داشتم:
همه چیز را نمی توان یکباره فهمید و تکامل را نمیتوان از کمال شروع کرد.
از کتاب خداحافظ گار کوپر:
آزادی از قید تعلق. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی.

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

ابر بهار







دلم گرفته، یه بغض گلومو فشار میده.
دلم می خواد مثل ابر بهار گریه کنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

هامون













این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پازده در خون حسین توست

این خشک لب فتاده ی دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیهون حسین توست

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

یک فضا نورد روس، یک فضانورد آمریکایی

   یادم می آید سرکلاس انتقال حرارت طرحی برای اندازه گیری صافی سطح و مقاومت تماسی دو سطح با استفاده از لیزر ارائه دادم. استاد هم فرمودند تو مثل یک فضانورد آمریکایی هستی و ما به غایت در ابتدا به وجد آمدیم! و چنین ادامه دادند که:
   فضانوردان آمریکایی برای اینکه بتوانند درفضا روی کاغذ یادداشت کنند، به طراحی خودکاری پرداختند که جوهرش در نبود جاذبه به سر خودکار برسد. فضانوردان روس اما از مداد استفاده کردند!
حکایت طراحی فیکسچر خمش شده است که طرح اولم 1200000تومان هزینه می برده است و طرح دوم در زمان کمتر تقریبا رایگان در آمده است!

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

کمانش

امروز 5شنبه بود و روز تعطیل. و من این روز مبارک را در دانشکده به نوشتن مقاله  سپری کردم . و مبارکی این روز ناشی از عوامل متعددی بود از جمله پیشرفت خوب کار و حرف های درگوشی در حین کار!
اینکه اسم این پست را گذاشته ام کمانش هم به این خاطر بوده است که شما را جذب کنم به این جا که کمانش یه چه معنایی میتواند باشد و اصلا کمان چه کسی می توانسته باشد،  هم اینکه امروز من حول کمانش سپری شده است!
این روزها دوست های متعدد من از شیوع گیر دادن های دوست دخترهاشان گله میکنند. که روزی چند ده LMS(long message service) می فرتسند و انتظار دارند که به همه شان سر وقت پاسخ بدهی و ... چهره شان را درهم میکشند و تعریف می کنند که چگونه سرشان را میگیرند و به خستگی فکر میکنند! فکرش را بکنید مثلا نشسته اید و دارید به پارامترهای مدلتان ور می روید و هربار یک Run میگیرید تا شاید نتایجتان همگرا شود و در این میان برایت LMSبیاید و این آغاز یک کلافگی تازه است که این را این وسط چه کار کنم!
ماجرا به اینجا ختم نمی شود و LMSبعدی شرح می دهد که با چه ذوق و اشتیاقی فرستاده شده است و به طور ضمنی این حقیقت را شرح می دهد که چقدر تازگی ها بی احساس شده اید و شما را آرام آرام دچار عذاب وجدان می کند و به کلافگی هاتان می افزاید و در نهایت شما یک SMS می  زنید که بی عاطفه نیستید و .... این مرحله که سپری بشود، طرفتان دیگر جواب نمی دهد و یا می گوید قهر است و از این حرف ها...
آنچه خواندید مراحل یک باج گیری عاطفی بود که باج گیربه شما احساس گناهکار بودن را دیکته می کرد! و شما را وامیدارد تا بر خواسته هاتان پا بگذارید و تسلیم شوید.
این ها حرف هایی بود که جین نوشتن مقاله به دوستم میگفتم. حرفش این بود که الان کمی منت بکشی بهتر از آنست که بعدا چندین ساعت منت بکشی!
شما می توانید اول پول از مردم بگیرید سپس آنها را بزنید و سپس به آنها لطف کنید و پولشان بدهید[1].
با تعمیم الگوی بالا به موضوع درحال برسی میتوان چنین نتیجه گرفت که چنیدن ساعت بعد منت کشیدن، پرستیژ بیشتری دارد.

کمانش یک حالت ناپایداری سیستم میباشد که در اثر نیروهای فشاری سیستم به وجود می آید. به عنوان مثال می توانید لوله ی خودکارتان را در بیاورید و دو انتهایش را در راستای لوله فشار دهید و خم شدن آن را تماش کنید. موضوع مقاله ی ما"کمانش یک طرفه ی ورق های مثلثی با استفاده از تکنیک لاگرانژ" بود.

[1]دیالوگی از سریال قهوه ی تلخ


۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه























فاصبر ان وعد الله حق
 

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

To talk with














Being in seventh heaven and  have no one to talk with, is like to be gloomy and have no one to talk with!

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

To remeber

Sometimes I forget the fact that I should expect no one.

 
 

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

People
















Good welcome and bad convoy people...
آدم های خوش استقبال و بد برقه...

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

ماهی

بعضی چیزها را باید همان موقع که داغ هستند خورد یا شنید، مثل سیب زمینی سرخ کرده یا حرف های الان من که می بایستی دیشب یا صبح زده می شد.
نه اینکه حافظه ام فراموش کارشده باشد و تلخی هایش محو شده باشند... 
شب قدر من هم ، همه اش در فکر او گذشت. اسمش را بگذاری داغ، غفلت، عشق، تفکر زائد یا هرچیز دیگری... این گونه سپری شد. این روزها دچار شده ام به دلتنگی...
از همان ابتدایش گفتم: "همان بهتر که ساکت باشه این دل"، گوشه ای نشستم و گفتم:
«یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا انالله یجزی المتصدقین»
. هنگامي كه آنها بر او [= يوسف‏] وارد شدند، گفتند: «اي عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتي فرا گرفته‏، و متاع كمي «براي خريد موادّ غذايي‏» با خود آورده‏ايم‏؛ پيمانه را براي ما كامل كن‏؛ و بر ما تصدّق و بخشش نما، كه خداوند بخشندگان را پاداش مي‏دهد.»

چشمان من این روز ها شده است ، پرسش روزانه ی دوست و آشنا که این چشم ها چرا این قدر خسته است؟ پف کرده است! سرخ است. خواب الوده است و ...تا آنجا دوستم در روز سوم با واکنش جدی من روبرو شد و گفت : آخر زیبا شده است، خمار است!
و من کودکانه در روز بعد درپاسخ پرسش یکی از دخترهای دانشکده که چند سالی ازمن بزرگتراست گفتم: خوشگل شده است؟
بگذریم... این چشم ها بوسه  می خواهد!

چندین سال پیش، آن موقع ها که 2 تا ماهی ی قرمز نوروزی را میشد 300 تومن خرید، آن وقت ها که من کودکی بیش نبودم، عزیزی که در خانه ی مان میهمان بود، به من پول داد و من سوار چرخم شدم و خوشحال دوتا ماهی خریدم. از آن روز مهرش به دلم نشست ...بانو عذرا شهیر، دختر عمه ی مادرم بود که دیروز پرواز کرد...روحش شاد.