۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

18 اکتبر 2012، Swansea

اصلا حالا که این طور شد، با این که هیچ طوری هم نشده است، اصلا بدون هیچ بهانه ای بگذارید اعترافی بکنم: نمی دانم  دقیقا یک طوری شده ام، مخصوصا وقتی صبح ها می خواهم کارم را آغاز کنم تا وقتی می خواهم کارم را به فرجام برسانم. همه اش دوست دارم با یکی حرف بزنم ولی در عین حال نه با هرکسی و نه راجع به هرچیزی. احساس تشنگی که آبی برایش گوارا نیست...

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

12 اکتبر 2012، Swansea

یکی از روزهای همین دو هفته ی پیش وقتی داشتم  روی تردمیل مطابق برنامه ی جدید و دشوارم می دویدم، لابلای احساس  خستگی و رنج به این اندیشیه رسیدم که تردمیل جای ایستادن و استراحت کردن نیست، باید مطابق برنامه ی  از پیش تعیین شده اش بدوی  یا استراحت کنی تا تمام شود، مگر نه با سر به زمین می خوری...

در جریان زندگی یا باید شنا کرد یا باید غرق شد...

۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

6 اکتبر 2012،Swansea


تقریبا یک هفته ای است که با سرماخوردگی و تبعاتش هم گریبان بوده ام. این که فعل ماضی نقلی به کار می برم شاید یه این خاطر باشد که هنوز هم که هنوز است، در دستمال های کاغذی ها فین می کنم و با نشانه گیری آنها را از فاصله ی نه چندان دور، نه چندان نزدیک به درون سطل پرتاب می کنمتقریبا یک هفته ای می شود که کرکره ی فیس پوک را پایین کشیده ام، در دهانه ی فیس بوق پارچه ای چماله کرده و درونش چپانده ام تا صدایش دیگر بلند نشود، یا همان فیس بوک خودشان، خودتان و خود سابقم را غیرفعال کرده ام. چنین تصمیمی از آن دسته تصمیم هایی بود شبیه تصمیم برای خودکشی های انتزاعی یا شبیه تصمیم باری تراشیدن واقعی سرم. شبیه تصمیم کسی برای ریختن مسکن هایش در سطل زباله، کسی که قلبش درد می کند و تنها چیزی که دارد چند آرام بخشی است که دکتر برایش تجویز کرده باشد. یا شبیه کودک جسوری که از ارتفاع می ترسد و خودش را به بالای دایو می کشاند یا شاید هم می راند. کودکی که بیشتر ترسش را نظاره می کند تا تلالو چشمک زنان نور برخاسته از سطح آب استخر را و در نهایت با چشم های بسته و یا شاید با چشمان کاملا باز خودش را به درون ترس و وحشتش پرتاب می کند...

تقریبا چند هفته ای است که از نوشتن قسمت قبل می گذرد. علی رغم میل باطنی و قولی که به مادرم داده بودم چند باری به طور خیلی سریع ، قاچاقکی و یواشکی به فیس بوک سر زده و دوباره غیرفعالش کرده ام. هر بار که سر زده ام فهمیده ام که چه کار خوبی کرده ام که از این جای مسخره، شاید بهتر باشد بگویم مزخرف، بیرون کشیده ام! راستش را بخواهید اصلا به من چه مربوط که “Whats on your mind?” ،  مگر شما دوست  خیلی خیلی صمیمی من هستید که برایم مهم باشد و به من مربوط باشد که در ذهن شما چه می گذرد... 


۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

23 سپتامبر 2012، Swansea


این که بتوانی تعطیلات را به خوبی پشت سر بگذرانی، کار ساده ای نیست...

همیشه و در همه جا چیزهایی برای نگاه کردن وجود دارد، برگی که در حال افتادن است، مورچه ای که از درخت بالا می رود، ابری که شکل های مختلف به خود می گیرد...

دیوانه بازی، کریستین بوبین

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

13 سپتامبر 2012، Swansea


حالم شاید خیلی خوب نیست، سرفه های مداوم و ... تقریبا 20 دقیقه ی دیگه دوباره وقت دکتر دارم
از شدت ندونم به کاری داشتم یه نگاهی به وبلاگم می انداختم که چشمم به این قسمت از فالی که پدرم واسم زده بودند افتاد:



بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست
گرت چو شمع جفائي رسد بسوز و بساز

روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز


همین

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

11 سپتامبر 2012،Swansea


 
"ارادت آقا! خیلی ارادت! از اوضاع و احوالِ فسیبوقی‌ات پیداست که آن ورِ آبهای آزادی... خوش به بخت و اقبالت! تو الان دقیقاً آن ورِ آزادی هستی... گیرم که مثلِ منی دلش برایت خیلی تنگ شده. خاصّه اگر شیربرنجِ داغ و مصفّای مادرِ مهربانت هم زینتِ سفره‌ی دیدارمان باشد..."
یاسین

سلام یاسین جان آن روز، آن موقع بهت قول دادم که پاسخ گفتگوی خاموشت را در یه پست وبلاگی به طور مفصل بنویسم، تا آخر هفته... می دانی یاسین جان، از بین همه ی قاریان قرآن صوت عبدالباسط را بسیار دوست دارم. آدم را به یاد مرگ می اندازد، حال و هوای وصال دارد. بچه که بودم، مادر بزرگم که فوت شده بود از شب تا به صبح عبدالباسط می خواند و من در کنار مادر و خاله هایم می پلکیدم... الان، این هفته، این چند ساعت مدام به صوت آسمانیش گوش میدهم، چیزی شبیه آهنگ رویای یک مرد یانی،" One man’s dream " که عاشقش بودی... هال و هوایم این جوری است، از فرش تا عرش، از آلبوم خراباتی هایده تا صوت قرآن...

سرما خورده ام. شاید بدجور، شاید ساده. مهم نیست، درست مثل مهم نبودن خوبم یا خوب نیستم پاسخ چطوری؟  باید صبر کرد. راستی تو هم مثل من معتقدی که صبر به معنای تحمل کردن شرایط سخت و دشوار است؟... ببخشید چند لحظه ای نبودم، رفته بودم دنبال قرص و داروهایی بگردم که از ایران آورده بودم، یافت می نشد، سرماخوردگی بزرگ سالان می خواستم به اسیتامنوفن اکتفا کردم. می دانی یاسین، همه ی بدنم درد می کند، سردم است، آبریزش بینی دارم، پرده ی گوش هایم صدای بازشدن در می دهند. گلویم می سوزد و این جور لوس بازی ها...
دلم اصلا لوس بازی می خواهد. دلم می خواهد کسی باشد که برایش لوس بازی کنم. دلم تخت خودم را می خواهد با اتاقم که از صبح تا عصر آفتاب داشت و گرم بود. دلم مامانم را می خواهد تا برایم شیربرنج داغ درست کند. ببخشید چند لحظه برم دست شویی و بیام، از بس که چایی و مایعات داغ می خورم هر بیست سی دقیقه ای..! داشتم می گفتم، دکتر هم که بروی اگرچه با کلاس و خوش برخوردند و در ظاهر رایگان است ولی برایت دارو نمی نویسند، می گویند بدن خودش باید آنتی بیوتیک تولید کند، ویروس آنتی بیتویک نمی خواهد و از این حرف های چرت و پرت که برو استراحت کن و این ها...

اینجا تنهاییش بد است. من روزهای هفته و بعضی وقت ها شنبه و یکشنبه را که همان پنج شنبه و جمعه ی خودمان باشد را هم می روم دانشگاه. اگرچه آن جا هم تنها هستم ولی فکرم درگیر تنهایی و این حرف ها نیست، فکرم درگیر این است که این گره مسئله ی لامصب چرا باز نمی شود! صبح می روم تا عصر، عصر باشگاه می روم و ورزش های هوازی از قبیل دویدن و این ها انجام می دهم. طبق برنامه روزی یک ساعت معادل 500 کالری  قرار است انرژی مصرف کنم تا خوش تیپ تر شوم! ولی اینکه عرق از سر و صورتم سرازیر است را دوست دارم. مثل سگ تند تند نفس نفس زدنم را دوست دارم. می دانم شاید "مثل سگ" تعبیر زیبایی نباشد ولی حس می کنم وجودش لازم باشد.

ولی وقتی مریض باشی، باید استراحت کنی، یعنی جز در خانه ماندن کاری نداری. یعنی کسی را نداری باش حرف بزنی، مادرت نیست برایش آخ و اوخ بکنی و یا وقتی بهتری، بنشینی اختلاط کنی باهایش و الکی راجع به عروس آینده ات حرف بزنی. یعنی تنهایی، یعنی سردت است، یعنی خودت باید مادر و یا همسر خودت باشی، بروی سوپ و چایی و اسباب امید درست کنی...
این حرف ها  به این معنی که من اینجا دوست ندارم نیست، شاید تعداد دوست هایم بیشتر از ایران هم باشد. ولی دوستت که مادرت نمی شود. با دوستت می توانی آخر هفته ها بروی رستوران شام بخوری و کنار دریا قدم بزنی، عکس بگیری. ولی شاید دوست داشتن برای وقت های خاصی ست، شاید برای همیشه نیست. ببخشید بروم دست شویی و برگردم... داستان "اتق من شر احسنت علیه، از شر کسی که به او نیکی کرده ای پناه جوی" مولانا را شنیده ای؟ معنایش شاید این باشد که از کسی نباید انتظار داشته باشی، شاید البته ...

 بگذریم، حرف برای زدن بسیار است، برای نزدن هم شاید بیشتر. دلم می خواست برایت بگویم که می خواهم از فیس بوک یا به قول تو فیس بوق بکشم بیرون و چرا هایش و این جور حرف ها... ولی این ها به کنار وقت بیماری، شاید اسب سخن زیاد راندن کار جالبی نباشد، شاید کرکره را باید زودتر پایین کشید. ولش کن، خیلی دلم می خواست این را قشنگ تر و خوشگل تر بنویسم که: همه ی ما در هر شرایطی باید مثل آن نخودی که در قابلمه ی داستان مولانا می جوشید و از درد و رنج گله می کرد، صبور و شکیبا باشیم، ولی حالش را ندارم. اسب سخنم مثل سگ نفس نفس می زند...

ایمان



۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

2 سپتامبر 2012، Swansea

There are some moments in which you feel the need of pure talk to someone who you believe in his maturity. Some of these moments that your spirit feels hunger…

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

30 آگوست 2012، SwanseaT


This morning every thing was fine although  the alarm disrupted my sleeping twice. Then I took a hot shower as usual. Eating low fat cream with pure honey as a breakfast and listening to music playing throw my cellphone was the beginning of enjoyment. The happiness completed when the music was stopped the mobile rang unexpectedly. It was my brother and mother told me that Amir Abbas, my nephew has born a few minuets ago... Welcome AmirAbbas ;)

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

1 آگوست 2012، Swansea

همیشه ی همیشه آن سکانس سریال " در چشم باد " برایم زیباییش را نگاه خواهد داشت. آن سکانسی که پس از 2 هفته یا اندکی بیش تر وقفه، پخش شد.آن سکانسی که ناگهان این گونه آغاز شد. پارسا پیروزفر، پس از انبوهی از ناراحتی ها و غم های گران مثل غم از دست دادن پدر، غم کشته شدن عشقش، غم اسارت، غم تبعید و ...در ساحل دریا می دوید. خلبانی را کنار گذاشته بود و دکتر شده بود. دکتری که هر روز صبح در ساحل می دوید و بعدش دوش می گرفت، یک لیوان شیر می خورد و سر کارش می رفت. دکتری که پرستارش عاشقش شده بود، پرستاری که زیبا بود.
برای کسی مثل من که آن زمان احساس هم ذات پنداری می کرد با همه ی کسانی که دچار غم و اندوه عشق و بی معرفت بازی هایش بودند، تماشای چنین آغاز ناگهانه ای بسیار غافلگیرانه بود. چه جور برایتان بگویم، شاید مثل چشمکی غیر منتظرانه از کسی که  بسیار دوستش دارید. یا شاید مثل فلاش یک دوربین، یا مثل احساس لحظه ای که از بالای چندین پله لیز می خورید و در آستانه ی افتادن هستید  و انتظار درد بسیار دارید، ولی نمی افتید... همان زمان بود که آرزو کردم جایی برای ادامه تحصیل بروم که دریا داشته باشد. دریایش ساحلی داشته باشد برای دویدن، دانشگاهش بین جنگل و دریا باشد. همیشه از کنار ساحل قدم زنان به دانشگاه بروم و در برگشت هم. Swansea جایی بود که آرزوهایم تحقق یافت. پذیرفته شدنی بود که آشکارا لطف خدا را در آن بتوانی نظاره کنی.
ماه شده است که من اینجا رسیده ام و اینجا چیزی ننوشته ام. اتفاقات جور و واجور بسیاری در این 2 ماه رخ داده است که برایتان تعریف نکرده ام. البته اگر برای شما نوشتن بود که شاید حالا حالا هم نمی نوشتم، چون حالش را نداشتم! آخر تصورش را بکنید آدم روزه باشد، از صبح ساعت 9 که به دانشگاه رفته باشد، 6 عصر به خانه برگشته باشد و تازه 3 ساعت دیگر هم باید صبر کند و از همه مهمتر یا شاید بهتر باشد بگویم از همه تازه تر، اینکه خوابش هم بیاید! مدتی هم بود که برادرم مسعود در وبلاگش ننوشته بود و صدای نقدخوانندگانش، ببخشید صدای نق خوانندگانش بلند شده بود. به خودم می گفتم هر وقت مسعود مطلب جدید نوشت من هم می نویسم! مثل اندیشه ای که هر وقت مسعود بچه دار شد، من هم می روم زن می گیرم! بعضی وقت ها می گفتم هر وقت تاریخش روند شد مثلا بعد از 2 ماه دقیق، می نویسم!
اما انگیزه ی نوشتنم این ها نبود، اگر چه که همه ی این ها در یک روز اتفاق افتاده اند. ممکن است بگویید اوووووه، همچین می گوید همه ی این ها که انگار چندتا بوده است! خب بگذارید اضافه کنم که بسته ی پستی که پدر و مادرم برایم فرستاده بودند هم امروز رسید... نمی دانید آدم چه حسی دارد وقتی یک بسته ی بزرگ زرد رنگ با آرم شرکت پست را که آراسته شده باشد به  خط  و امضا و مشخصات پدرش، مشاهده کند. بسته ای که باز نکرده و سربسته، بوی سبزی های خشک کرده ی درونش اش فضا را عطر افشانی کند با شدت عطری که مثلا 5 ساعت از زدنش گذشته باشد. چیزی که مرا به وجد آورد سجاده ی زیبای درونش، تسبیح فیروزه ای خیلی شیکش، نامه ی صمیمانه ی پدرم که هیچ وقت این جور با من حرف نزده بود و فالی که برایم از حافظ گرفته بود و پند های حکیمانه ی حضرت علی که همه ی این ها را با خط خودش برایم نوشته بود، نامه ی پرمهر و محبت مادرم، 20 نوع دستور غذا با خط مادرم، یادآوری اینکه این جا هیچ خبری نیست و  یادآوری مشکلات و دغدغه هایی  که قبل از رفتن از ایران داشتم، بود.

هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغني است
من آن نيم كه ازين عشقبازي آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مي‏بينم
ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه‏ء قضا انگيخت
كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه‏ء ناز
بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست
گرت چو شمع جفائي رسد بسوز و بساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
كه نيست سينه‏ء ارباب كينه محرم راز
غرض كرشمه‏ء حسن است ورنه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزلسرائي ناهيد صرفه‏اي نبرد
در آن مقام كه حافظ بر آورد آواز

 فالی که پدر و مادرم  به یاد من زده بودند ...





۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

26 می 2012، آنکارا

باد نسبتا سردی می وزد، نه از آن دسته باد هایی که نشود بیرون رفت وقدم زد. هوا اندکی دلگیر است برای پیاده روی، مثل هوای قبل از باران. اگرچه یک بار تمامش کرده ام، " کافکا در کرانه" را بر می دارم و به سمت کتابخانه ی آلمانی زبان نزدیک هتل راه می افتم. اندیشه ی بازگشت به ایران، مشکلات و تنهایی هایش، پول هایی که باید پس بدهم و خرجشان کرده ام، جدال میان یافتن شغل مناسب و فرصت ادامه تحصیل، سربازی، همه ی این ها در طول مسیر، ذهنم را اندکی قلقلک می دهد. راستش خودم را  در کوچه ی نفهمی گم و کور کرده ام و مثل خل وضع ها از ته دل خندیده ام هر وقت که با چنین افکاری روبرو شده ام. چرا که هدف اصلیم دوام آوردن و هرچه راحت تر زندگی کردن در وضعیت کنونی ست و چنین نگرانی ها و افکار پیچیده ای که متاثر از هزار و یک عامل زمینی و فرا زمینی است، آرامیش ناپایدار حال را به هم می زند. سخن زیبایی از حضرت علی(ع) را آویزه ی گوشم کرده ام، بدین مضمون که : " در وضعیت های دشوار و طاقت فرسا، مثل انسان های آزاده شکیبا باشید و یا مانند آدم های ابله، بی خیال!"

مسئول کتابخانه خانم مهربانی است. اولین باری که به این جا آمدم روزها و ساعات کاری کتابخانه را روی کاغذی برایم نوشت. همین استقبال گرمش باعث شد چند باری به این جا پناه بیاورم و مثل  ناکاتا در "کافکا در کرانه" که هوش و سواد چندانی نداشت، لابلای کتاب هایی که فقط می توانم عکس هایشان را تماشا کنم، نفس بکشم و احساس غیر یکنواختی بکنم. از او کاغذی گرفته ام برای نوشتن، نوشته ای که لابه لایش به سرم زده است از منظره ی خیابان روبرویم و خودم عکس بگیرم.

شاید شما دوست داشته باشید فضای یک کتابخانه آلمانی در آنکارا را برایتان توصیف کنم. این که آیا تحت حمایت کشور آلمان قرار دارد؟ این که میز و صندلی هایش چقدر مدرن و راحت است. یا اینکه برایتان از دوبلکس بودنش بگویم و راه پله اش که از میان ساختمان با پله های مثلثی پیچ می خورد و به طبقه ی بالایی که مشرف به خیابان است ختم می شود. یا از تلوزیون LCD اش با دستگاه های پخش DVD و هدفون های بزرگ و با کیفیت و یا از DVDهایی که پرند از آلبوم های موسیقی و فیلم های آلمانی برایتان بگویم. از مبل های راحتش که پوشیده شده است با رویه ی چرم ارغوانی، از آن ها که می توانی رویشان لم بدهی، روزنامه بخوانی، موسیقی گوش بدهی. یا از نورپردازی فضایش که توسط لامپ های هالوژنی است برایتان بگویم، یا از کیفیت آمیزش نورهای زرد و سفیدش. یا از تابلوهایی که به دیوارهایش آویخته اند و جغدهایی که دارند کتاب می خوانند، جغد هایی که از بس چشم هایشان بزرگ است از دور شک می کنید که آیا عینک مطالعه به چشم زده اند؟ یا برایتان از کتابهایشان که گستره ی وسیعی از علومی چون فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی، دین شناسی و ... را در بر می گیرد و از جلدهایشان فقط می توانم اسم نویسندگانی چون هگل، هایدگر و فروید را تشخیص دهم، بگویم.

اما همه ی این ها به کنار، مگر من برای شما می نویسم؟ یکی از چالش هایی که همواره با آن مواجه بوده ام، این بوده است که آیا من برای خودم می نویسم یا مخاطبم؟ اگرچه که تلاشم این بوده که برای خودم بنویسم، مثل همین نوشته، شده است که خودم مچ خودم را بگیرم که ببین! یا این که ارتباط و رفتار ما انسان ها مثل تبادلات تجاری کالا به کالاست؟ اعتماد در برابر اعتماد؟ به اشتراک گذاشتن احساسات و اندیشه ها در همان سطحی که هست؟ به زبان ساده تر تب کردن برای کسی که برایت تب کند، بمیردش پیشکش! یا این که آدمی باید خورشید باشد و بر همه بتابد؟ به بیان دیگر مثل سقراط  در کتاب " ضیافت" افلاطون، به دیگران، داشته هایشان و رفتارهایشان بی اعتنا باشد؟ خورشید بودن و بر همه تابیدن، انرژی کیهانی می خواهد، حقیقتی که مانند کریستال شفاف به نظر می رسد و شاید کسانی هم که چنین ادعایی دارند در وجود خویش عذاب می کشند. اریک فروم در کتاب ارزشمند "هنرعشق ورزیدن" جایی می گوید: "مرا دوست می دارند، چون دوست می دارم و این در مقابل عشق خام و کودکانه است که می گوید من دوست دارم چون دوستم می دارند". در جای دیگری می گوید: " عشقی که نتواند در طرف مقابل شور و انگیزه را شعله ور کند، عشقی بیهوده است". حرف هایی گیج کننده و شاید متناقض! بگذریم به سرم زده است که تصویر جغد کتابخوان را برایتان نقاشی کنم...


Wer liest,
hat mehr
vom Buch