۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

23 اپریل 2012، آنکارا

راستش الان احساس خوشایندی ندارم، احساسی شبیه فیلم "یک شنبه ی غم انگیز" دارم،" Gloomy Sunday"، هر چند یادم نمی آید که من این فیلم را دیده باشم ولی خب فکر میکنم که احساسم شبیه آن فیلم باشد... احساس مهم نبودن بهم دست داده است و از طرف دیگر اینکه در چنین شرایطی هیچ چیزی برایم اهمیت ندارد. مثلا به راحتی میتوانم دوستان صمیمی ام را در فیس بوک ناراحت کنم و یا حتی از لیست دوستانم پاکشان کنم و ناراحت تر بشوم و خب این درد و رنج مضاعف، لذت بخش است! چقدر سختش می کنم، شاید بهتر باشد بگویم سوهان روح می شوم یا پاچه می گیرم!
 درون کاوی که می کنم میبینم که شاید بخاطر اینکه در طی دو روز گذشته نتوانسته ام با خانواده ام هیچ ارتباطی برقرار کنم و یا شاید هم این که چندتا از بچه ها به طور مصمم در طرفداری از آن صفحه فیس بوکی که امام نقی را به سخره می کشد، پافشاری می کنند و در ادامه اش اینکه  در یک اقدام انتحاری همه شان را پاک کردم، ناراحت باشم.می دانید شاید چیزهای پیش پا افتاده ای باشد ولی به لحاظ روحی رو به راه نباشید چیزهای کم اهمیت تر هم می تواند منجر به پیدایش وضعیتی اسف بارتراز این بشود.
ولی حالا که فکر می کنم می بینم شاید علتش چیز دیگری باشد. می دانید امروز عصر ناهار خوبی خوردم! ناهاری که منجر به تغییر برنامه هایم شد. راستش خیلی گشنه ام بود و دلم میخواست که یک ناهار خوب و در عین حال نه چندان گران  بخورم. خسته شده بودم از بس کباب ترکی خورده بودم! با خودم گفتم می روم و یک ناهاری می خورم و بعدش پیاده روی می روم و پارک و در آخر شطرنج و چت با دوستان و خانواده ام. جایتان خالی یک ناهاری خوردم، آبگوشت! یعنی یک قلم پای گوسفند بود، شاید هم دستش بود و کلی گوشت لخم داشت! با دو تا کاسه برنج و نان و دوتا سالاد و دوغ، همه اش با هم شد 25 لیر معادل 25000 تومان! هرچه قدر می خوردم لا مصب تمامی نداشت که! بعد از ناهار آن قدر پر شده بودم و شاد بودم که اصلا نمی توانتسم پیاده روی بروم.هی به خودم فحش می دادم که کارت بخوره تو اون شکمت، تو یه همچین وضغی چینین غذایی! انگار که به رفیق صمیمی ام فحش بدهم و مسئول هزینه هایش من باشم! و بعد از فحش ها خودم به خودم می خندیدم! نهایت اینکه برگشتم هتل و خوابیدم.
می دانید پس از خوردن چنین غذای خوبی، خب آدمی است دیگر انتظار دارد از آنجا به بعدش هم خوب و خوش بگذرد، ولی وقتی هیچ کدام از انتظارهایش برآورده نمی شود و مابقی روزش را بر اساس انتظارهایش برنامه ریزی کرده است، خب افسرده می شود.
...................................

پی نوشت: از من به شما نصیحت، همیشه جایی برای" IF NOT" در نظر بگیرید!


22 اپریل 2012، آنکارا

امشب حول و حوش ساعت 8 به این فکر می کردم که چه کارهایی برایم بسیار لذت بخش هستند؟ شاید بهتر باشد بگویم حال می دهند.
در حین کاوش های درون فکریم به این نتیجه رسیدم که لذت با حال دادن فرق دارد، خب شاید هم نداشته باشد، اصلا به ما چه!
داشتم می گفتم، مثلا شاید یک بستنی خوردن درست حسابی خوردن لذت بخش باشد، یا یک سیگار برگ کشیدن، یا یک سکس خوب داشتن... ولی اینکه چه چیزهایی حال می دهد، این سوال دشواری ست و نیاز به خودشناسی دارد حتی!
به بیان دیگر شاید بشود گفت که چیز های لذت بخش همیشه خوب هستند ولی چیزهایی که حال می دهند به مانند یک شوک ناگهانی هیجان آور هستند.
 اگر بخواهم بگویم که چیزهایی به من حال می دهند، می توانم برایتان از موارد زیر نام ببرم:
1- اینکه یک بازی فوتبال داغ داغ  که گل های بسیاری  دارد را در یک استادیوم چند ده هزار نفری تماشا کنید، و جیغ بکشید و بالا و پایین بپرید و از شدت هیجان و شادی بغل دستیان را در آغوش بگیرید و فراموش کنید که ناشناس است و هم جنس شما نیست!
2- اینکه در یک کنسرت چند هزار نفری شرکت کنید، کسنرتی که خواننده اش هیلاری داف باشد، یا گروه Within Temptation، با نوسان صدایشان جیغ بکشید و همراهی کنید... در اینجا ذکر این نکته خالی از لطف شاید نباشد که برایتان بگویم که من عاشق آهنگ های لایت و سنتی هم هستم ولی کنسرت هایشان در مقوله ی لذت جای می گیرند.
3-سرعت زیاد! رانندگی با سرعت زیاد، دستی کشیدن و لایی کشیدن. یا اینکه در یک قایق تند رو بشینید و با سرعت زیاد، قایقتان روی موج ها پرواز کند. قطارهای پر سرعت شهربازی های را هم دوست دارم، آنهایی که 360 درجه می چرخند و هفت هشت تایی درجه آزادی دارند، اگرچه شاید هیچ وقت جرات نکنم سوارشان بشوم چرا که عکس آن خانوم خارجی با موهای بلند و شلوار خیس را پس از پیاده شدنش از قطار دیده ام!
4- پیروزی در بازی های هیجانی  و کرکری خواندن را هم بسیار دوست دارم! مثلا بازی های داغی مانند بدمینتون، شطرنج و حکم!
مخصوصا شطرنج با سرعت بالا و اینکه بزنید فنداسیون قلعه ی دشمنتان را ویران کنید و در دلتان بهش فحش بدهید و آثار عجز و خستگی را در چهره اش بخوانید تا آنجا که تسلیم شود و به چیز خوردن بیافتد! ناگفته نماند که به طور مشابه باختن، افسردگی عجیبی به دنبال خواهد داشت!
همه ی این ها را به این خاطر گفتم که اینجا کافی شاپ های بزرگی دارند که در آنها 3-4 تا تلوزیون های LCD بزرگ نصب کرده اند و  انبوهی از مردم در آنها جمع می شوند و فوتبال می بینند. شعار می دهند، جیغ می کشند و از اینکه تیمشان گل زده است به هوا می پرند! در حالت عادی که فوتبال نباشد همیشه موسیقیشان به راه است، زنده یا مرده به راه است! کافی شاپ ها خودشان وسایل سرگرمی مانند تخته نرد و ورق در اختیار مهمان هایشان می گذارند. اینجا مردمشان علاقه ی بسیار زیادی به چایی و تخته نرد دارند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

16 مارچ 2012 استانبول ، فلاش بک 2

همیشه ی همیشه دو چیز در این دنیا بسیار شادی آور بوده است برایم، شادی آور به این معنا که از خنده روده بر بشوم ها!
1- اینکه انگلیسی را با لهجه ی اصفهانی  صحبت کنم.
2- اینکه در نوشته هایم از واژه های غیرفارسی استفاده نکنم. یک حالی پیش می آید بس بغرنج و پیچیده! برای نمونه نمی دانید که چقدر با خودم کلنجار رفتم که آیا حال، فارسی است یا عربی!
حالا که فکرش را می کنم میبینم اینکه ادای صحبت کردن های پیرزن های اصفهانی خالص را در بیاورم،صحبت هایی که آمیخته به جیغ و نفرین است؛ به ویژه هنگامی که توپتان در حیاط خانه شان افتاده باشد را نیز خیلی دوست دارم!
بگذریم...
پس از پیشنهاد های آن خانومی که در آکواریوم بهم داده بود که شب بروم خیابان تقسیم و خوش بگذرانم، صبح روز بعدش من به خیابان تقسیم رفتم! البته من فقط اسمش را بلد بودم و و هیچ دیدی نسبت به آن نداشتم. برای همین به مرکز توریست واقع در میدان آنجا رفتم و ازشان پرسیدم که تقسیم کجاست! فرض کنید که شما در دروازه دولت باشید و بپرسید خیابان سپه کجاست! آدم مهربانی بود و کلی با هم حرف زدیم و برایش گفتم که یکی از همین همکارانش دیروز در مرکز قطار چقدر برخوردش بد بوده است با من و اینکه چقدر علاقه مند بوده است به آن 3 تا خانوم اروپایی که آنجا بودند و داشتند باهاش صحبت می کردند! مثل این گربه هایی که احساس خطر می کنند وقتی می بینند که بگ گربه ی رقیب دارد جایگاهشان را می گیرد و تلاششان را آرام آرام شهید می کند، یک همچین وضعیتی مثلا! خلاصه که خیابان نقسیم را با دست بهم نشان داد، بماند که من بازهم اشتباه رفتم... اشتباه خوبی که منجر شد کلی خانه های قیدمی اطراف را ببینم، بیمارستان ها و مغازه های هنری اطراف را...
خیابان تقسیم سنگ فرش شده است و از میانش یک تراموای یک واگنه ی قدیمی که به فضای سنگ فرش ها می آید حرکت می کند. البته اگر پیاده بروید زودتر از تراموا می رسید، رایگان است و اینکه میتوانید توی مغازه ها را هم ببینید! هفتاد درصد مغازه های این خیابان فروشگاه های بزرگ لباس فروشی هستند که چند طبقه اند و بساط موسیقیشان که آهنگ های جدید و معروف دنیاست همیشه به راه است. این آهنگ های غربی ناخودآگاه شما را تحریک میکنند که یالا یالا بخر! باور بفرمایید به جان عزیزتان! بقیه ی مغازه ها اکثرا در رستوران ها و کافه ها خلاصه می شود. یاد می آید که انگار یک کنسولگری اروپایی هم آنجا بود و نیز یک کلیسا!
از سر کنجکاوی به داخلش رفتم، بسیار بزرگ بود و خلوت. افرادی را دیدم که نشسته بودند روی نیمکت های چوبی که در فیلم ها بسیار دیده اید و دعا می کردند و بعضا اشک هم می رختند.
حالا که حرف به اینجا کشید، یادم می آید نزدیکی های عید بود که یک ایرانی جلوی مرا در خیابان نزدیک هتل گرفت و مرا دعوت کرد به مراسم کلیسای ایرانی ها و یک انجیل متی هم که بسیار خوش دست و زیبا بود را به من عیدی داد. جلدش چرم ارغوانیست، و کاغذش از آن کاغذ های اعلا! ولی وقعا صد رحمت به قرآن خودمان! نمی دانید که چقدر چیزهای خنده دار در آن نوشته شده است!
باور بفرمایید که از سر بی طرفی حرف می زنم و شخصا حضرت مسیح را بسیار دوست دارم. اصلا بگذارید شانسی یک جایش را باز کنم و برایتان بنویسم تا خودتان ملاحظه بفرمایید! نه آقا کاعذهایش اصلا هم اعلا نیست! الان آن گوشه ی پایین سمت چپش چندتاییشان خم شده و هر کاری می کنم که صافشان بکنم نمی شود! بس که این کاغذهایش نازک هستند!
شهوت
" شنیده اید که گفته شده زنا مکن! اما من به شما می گویم که هرکس با شهوت به زنی بنگرد، همان دم در دل خود با او زنا کرده است. پس اگر چشم راستت تو را می لغزاند، آن را به در آر و دور افکن، زیرا تو را بهتر آنست که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود. و اگر دست راستت تو را می لغزاند، آن را قطع کن و دور افکن زیرا تو را بهتر آنست که عضوی از اعضایت نابود گردد تا آن که تمام بدنت به دوزخ افکنده شود"
طلاق
"همچنین گفته شده هر کس زن خود را طلاق دهد، باید به او طلاق نامه ای بدهد. اما من به شما می گویم هر کس زن خود را جز به علت خیانت در زناشویی طلاق بدهد، باعث زناکار شدن او می شود. و هر که زن طلاق داده شده را به زنی بگیرد، زنا می کند!"

مقایسه بفرمایید با قرآن:
اى پيامبر چون زنان را طلاق گوييد در [زمان‏بندى] عده آنان طلاقشان گوييد و حساب آن عده را نگه داريد و از خدا پروردگارتان بترسيد آنان را از خانه‏هايشان بيرون مكنيد و بيرون نروند مگر آنكه مرتكب كار زشت آشكارى شده باشند اين است احكام الهى و هر كس از مقررات خدا [پاى] فراتر نهد قطعا به خودش ستم كرده است نمى‏دانى شايد خدا پس از اين پيشامدى پديد آورد (۱) پس چون عده آنان به سر رسيد [يا] به شايستگى نگاهشان داريد يا به شايستگى از آنان جدا شويد و دو تن [مرد] عادل را از ميان خود گواه گيريد و گواهى را براى خدا به پا داريد اين است اندرزى كه به آن كس كه به خدا و روز بازپسين ايمان دارد داده مى‏شود و هر كس از خدا پروا كند [خدا] براى او راه بيرون‏شدنى قرار مى‏دهد (۲)و از جايى كه حسابش را نمى‏كند به او روزى مى‏رساند و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است‏خدا فرمانش را به انجام‏رساننده است به راستى خدا براى هر چيزى اندازه‏اى مقرر كرده است (۳)
و آن زنان شما كه از خون‏ديدن [ماهانه] نوميدند اگر شك داريد [كه خون مى‏بينند يا نه] عده آنان سه ماه است و [دخترانى] كه [هنوز] خون نديده‏اند [نيز عده‏شان سه ماه است] و زنان آبستن مدتشان اين است كه وضع حمل كنند و هر كس از خدا پروا دارد [خدا] براى او در كارش تسهيلى فراهم سازد (۴)اين است فرمان خدا كه آن را به سوى شما فرستاده است و هر كس از خدا پروا كند بديهايش را از او بزدايد و پاداشش را بزرگ گرداند(۵)همانجا كه [خود] سكونت داريد به قدر استطاعت‏خويش آنان را جاى دهيد و به آنها آسيب [و زيان] مرسانيد تا عرصه را بر آنان تنگ كنيد و اگر باردارند خرجشان را بدهيد تا وضع حمل كنند و اگر براى شما [بچه] شير مى‏دهند مزدشان را به ايشان بدهيد و به شايستگى ميان خود به مشورت پردازيد و اگر كارتان [در اين مورد] با هم به دشوارى كشيد [زن] ديگرى [بچه را] شير دهد (۶)بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده خرج كند خدا هيچ كس را جز [به قدر] آنچه به او داده است تكليف نمى‏كند خدا به زودى پس از دشوارى آسانى فراهم مى‏كند (۷)
...........
مراجع:
انجیل متی5: 24-36
قرآن سوره ۶۵: الطلاق - جزء ۲۸ 

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

19 اپریل 2012، آنکارا

 فرض بگیرید که به شما یک کاسه ی پلاستیکی که وزن ناچیزی دارد بدهند و ازتان بخواهند که برای مدتی این کاسه را با دستتان بالا نگاه دارید.  کار آسانی به نظر می رسد، در ابتدا البته! ولی پس از گذشت یک ساعت درد شدیدی در ماهیچه های دستتان احساس خواهید کرد. در ساعت دوم آن چنان تنش وارد شده را با داد و فریادتان تحمل خواهید کرد، گویا که یک وزنه ی 25 Kg را به مدت یک ثانیه بالا نگاه داشته اید.
 زندگی در شرایط من حکم چنین مثالی را دارد. اقامت در ماه اول و اقامت در ماه دوم! در ماه اول همه چیز رو به راه است و گرم جهانگردی و توریست بازی و خود را گم کردن در خیابان ها هستی و کمترین توجهی به ترکیبی از انتظار،تنهایی، خستگی، دوری و بهینه سازی خرج هایت نداری. با اشتیاق وبلاگ مینویسی و ماجراهایت را تعریف میکنی.... ولی در ماه دوم، شمارش معکوس صد دلاری هایی که برده ای بیشتر به چشمت می آیند و نگرانت می کنند. ترس و واهمه ی این که اگر ویزا درست نشد بایستی چه کرد و اینکه چگونه باید قرض ها را پرداخت کرد. فکرهای مبهم و پیچیده راجع به آینده ی نزدیک: ماندن؟ کار پیدا کردن؟ترکی یاد گرفتن؟ مفید بودن؟ برگشتن؟ سربازی؟دانشگاه؟کار؟ درامد کافی برای پرداخت قرض ها؟ در میان همه ی حرف هایی که بیان شد امیدهایی روزانه که نا امید می شوند جایگاه خود را دارند.
بگذریم.... اینکه چرا این مدت نمی نوشته ام. اینکه چرا از قونیه و مولانا ننوشتم. اینکه چرا از ماجراهای آنکارا ننوشتم و همه ی اینها، علتش ساده است. این که حالش را نداشته ام! اینکه چرا باید زحمت نوشتن به خودم بدهم! این مسئله ی مهمی ست که برای که می نویسی. برای دل خودت یا مخاطبانت؟ در درازی زمانی که گذشته است یاد گرفته ام که برای کسی ننویسم! چرا که توجه دوستان و مخاطبانت شبیه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست....ای کاش می شد راحت بگویم دندان لق مخاطبانت و کسی مرا به بی ادبی متهم نمی کرد و نمی رنجید! اینجای مسئله سخت می شود که چرا باید برای خودت بنویسی؟! اشتباه نکنید، نمی خواهم بگویم نوشتن برای خودت کار بیهوده ایست، نه! می خواهم بگویم کار سختی است! باید منظم باشی و برنامه داشته باشی برای روزهایت و و مهمتر از همه اینکه به برنامه هایت جامه ی عمل هم بپوشانی...
باز هم بگذریم... پیش تر ها، پیامک های زیبا را در گوشی همراهم نهادینه می کردم و از میانشان این پیامک مادر سلمان امید دهنده ی این روزهاست:
" این که اکنون چه می کنی مهم نیست،
 از بسیاری از کارها گریزی نیست،
اما هر کاری را با آفرینندگی، با دل و جان پیش ببر،
آن گاه کار تو خود نیایش خواهد بود. (اوشو)"

ولی خسته که باشی هیچ کدام از این حرف های زیبا و این ها به کارت نمی آید و به شان عمل نخواهی کرد. به هنگام خستگی باید، خسبید! به گفته ی حافظ:
"شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش...."
ولی به گفته ی Crow که در داستان کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی، به کافکا می گفت:

 "You're supposed to be the toughest fifteen-year-old on 
the planet, remember?" 
من هم باید قوی ترین پسر 24 ساله ی دنیا باشم! من قول داده ام!


۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

30 مارچ 2012، آنتالیا

یادم می آید آن زمان که بچه بودم و مامانم مدرسه می رفت و منو پیش داداشم میگذاشت، همیشه یه بازی داشتیم با داداشم که حدس می زدیم که الان مامانم کجای راه خونه است و چقدر دیگه طول می کشه تا برسه. یکم که زمان می گذشت و مامانم نمی اومد، داداشم می گفت مامان الان سر کوچه است و داره سبزی می خره. خلاصه اینجوری تحمل انتظار را راحت ترش می کردیم.
این روزها منم همون کارای بچگیمو انجام میدم. فکر می کنم که الان پاسپورتم از فلان مرحله به فلان مرحله رسیده و چقدر دیگه مونده تا اون برگه ویزای خوشگل بچسبه روش!
شاید این برایتان جالب باشد که اینجا کسی باورش نمی شود که من توریست هستم، مثلا در خیابان می ایستند و به زبان ترکی آدرس از من می پرسند. یا اینکه دارم می روم و می بینم که یکی دارد پشت سرم ترکی حرف می زند، شک می کنم و بر می گردم و میبینم که بعله با خود من است! می پرسد آتیش داری؟ یا مثلا شده است که ایرانی هایی را دیده ام که در ساحل نشسته و داشته اند فارسی حرف میزدند و وقتی از کنارشان رد میشدم و فارسی حرف میزدم، هیجان زده می شدند وچپ چپ نگاهم می کرده اند.
از من به شما نصیحت، هیچ وقت ماست های بزرگ و اینها نخرید! چون مثل من توش میمانید که چیزی را که زیاد دوست ندارید و البته خوب هم هست و ترش هم شده است متاسفانه را باید با نان خالی خالی بخورید. چرا که پولش را داده اید و حیف است که دور بریزیدش.

28 , 29 مارچ 2012، آنتالیا

این دو روز بدون هیچ اتفاق خاصی سپری شد.
شب ها بیدار بودن و شطرنج بازی کردن/ دیر از خواب بیدار شدن/ دیر صبحانه خوردن/ کنار دریا قدم زدن/ کنار دریا نشستن/ موسیقی گوش کردن/ با خودم حرف زدن، جوری که خودم هم باورم نمی شود که با خودم حرف می زنم و انگار که کس دیگری است، چیزی شبیه ذهن زیبا/ همین که رغبتی به نوشتن ندارم شاید خودش نمادی از وضعیتم باشد/
سعی می کنم در برابر افسردگی و نگرانی و اینها مقاومت کنم!

۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه

27 مارچ 2012 آنتالیا

راستش دیروز وقتی در مینی باس بودم با خودم فکر می کردم که وقتی به انگلیس رسیدم و پولدار شدم، یک عدد آیفون 5 می خرم! در همان لحظه بود که گفتم الان گوشی عزیزم دلخور می شود و احتمالا از دستم می افتد و یه چیزیش می شود. همان لحظه عذرخواهی کردم ازش و بوسیدمش حتی! عصرش که از آبشار بر می گشتم دیدم سیم کارد ترکی که خریده بودم دیگر کار نم یکند. به مرکز AVEA رفتم و گفتند برای فعال کردنش باید اصل پاسپورتت را بدهی و باور بفرمایید هرچه که من برایشان توضیح میدادم که اصل پاسچورت من دست سفارت انگلیس است و این هم رسیدش و این هم کپی اش، تو کتشان نمی رفت! می گفتند باید بروی به اداره ی پلیس گذرنامه! البته ناراحت شدم چون تنها کسانی که همیشه به من زنگ می زدند پدر و مادرم بودند و اینجوری تنهاتر میشدم و انتظار هیچ تماسی را نباید داشته باشم.
امروز اتفاق خاصی نیفتاد. کمی ناراحت شدم که چرا این صاحبخانه بین من و دیگر مهمان هایش فرق می گذارد! چرا تخم مرغ من نرگسی ست و از دیگران املت! از خانه زدم بیرون و چند کیلومتری راه رفتم، 1 ساعتی کنار ساحل خوابم برد و چند ساعتی هم در کنار ساحل روی سنگ ریزه ها قدم زدم. کار دیگری نیست که بکنی. راستش به این فکر افتاده ام که شهرم را عوض کنم، ولی خانه ای به این قیمت گیرم نخواهد آمد و همچنین چنین آفتابی و هوایی. فقط مشکلش اینست که اینجا تکراری شده است، کوچک است.
1400 صلوات نذر کردم که امروز که به خانه برمی گردم خبر خوبی بهم برسد، ولی خبری نبود.


۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

26 مارچ 2012، آنتالیا

امروزهم پس از چک کردن فیس بوک و جیمیل و خوردن صبحانه و اصلاح کردن صورتم و دوش گرفتن و عطر تلخ زدن، با فکر اینکه همه جای آنتالیا را دیده ام و برای بار دوم به ساحلش می روم و تا عصر آنجا می نشینم و موسیقی گوش می کنم، خانه را ترک کردم. راستش همه ی موسیقی های ایرانی موبایلم را پاک کردم و به جایشان آهنگ های خارجی ریختم، بلکه هم زبانم خوب تر شود و هم مثل یک جوان خارجی زندگی کردن را تمرین کرده باشم.
در امتداد مسیرم نیم نگاهی به کیوسک اطلاعات توریست ها انداختم و شاید برای خود شیرینی و یا اینکه با کسی اندکی انگلیسی حرف زده باشم واردش شدم. به خانوم که آنجا بود گفتم که من شرق و غرب آنتالیا را رفته ام و در قسمت خلیج که تورسیتس هم هست زندگی میکنم، آیا پیشنهای برایم دارید؟ ایشان هم به من دوعدد آبشار معرفی کردند.
پس از تعویض دو عدد اتوبوس و مینی باس، به آبشار شالیلا رسیدم. محوطه ی خیلی زیبایی بود. حیف که کلمات من نمی توانند زیبایی آن را منتقل کنند. ولی اینقدر زیبا بود که من به محض ورود با خودم گفتم اینجا 4 ساعتی می مانم و موسیقی گوش می کنم و لذت می برم. یا مثلا آن قدر زیبا بود که سیب سبزی که با خود برده و بودم و قرار بود ساعت 4-5 بعد از ظهر بخورم را همان اول کار خوردم، چون سبزی و ترشی مطبوعش با فضای سبز و پرطراوتش سازگار بود. در بدو ورود جذب مرغابی ها و قوی های آنجا شدم و چندتایی عکس ازشان گرفتم و برایشان سوت زدم. ارتفاع آبشارهایش 10 متری میشدند. اگر چه که مثلا ارتفاع آبشار سمیرم خیلی بیش از این است و لی تفاوتش در این بود که دبی آبی که از این ارتفاع می ریخت، خیلی زیاد بود. به قدری که در پایین آبشار رسما جویبارهای خروشان به وجود می آورد. اولش ناراحت بودم که چرا کسی نیست که من هر مدل و فیگوری که دلم خواست ازم عکس بگیرد!
جلوتر که رفتم مرد عکاسی را دیدم یک طوطی بسیار بزرگ و زیبا بر دوشش بود و نفری 10 لیر می گرفت و طوطی را بر دوشتان می گذاشت و ازتان عکس می گرفت. راستش اولش بسیار در برابر چنین قرطی گیری هایی مقاومت کردم و سپس تسلیمش شدم! به طرف مرد عکاس رفتم و بهش پیشنهاد دادم که 5 لیر بگیرد و طوطی را بر دوشم بگذارد و با موبایلم که دوربین 5 مگاپیکسل داشت، از من عکس بگیرد. و خدا خدا می کردم که بهم نخندد، آخر دوربین خودش خیلی حرفه ای بود. بعد پسری که آنجا بود و دوربین 25 مگاپیکسلی کانون با زوم اپتیکال خوفی هم داشت، گفت برایت عکس می گیرم و ایمیل می کنم برایت.
خوش شانسی من که اسمش را می گذارم هدیه ی خدا، این بود که اوهم تنها بود و کسی نبود ازش عکس بگیرد و اگر چه ترک بود ولی از استانبول به آنتالیا برای کارش آمده بود. کارش کارگردانی رسانه بود. این آغاز دوستی ما بود. در انواع و اقسام مدل ها و فیگورها و با زوم های مختلف و خیلی چیزها که من اسمشان را در عکاسی بلد هم نیستم، عکس گرفتیم. برایش گفتم که اگرچه من دوربین خوفی ندارم ولی حس زیبایی شناختی ام خیلی خوب است و درست تشخیص م یدهم که چه عکسی را باید چه جوری و از چه جایی گرفت و اینکه در آینده یک دوربین متوسط و نه خیلی حرفه ای خواهم خرید.
به پیشنهادش ناهار را آنجا خوردیم، اگرچه که من سیر بودم و قصد ناهار نداشتم. ناهار عبارت بود از نان و پنیر و سبزی داغ! روش پختش این گونه بود که سبزی و پنیر را روی خمیر خیلی نازک نان می ریزند و خمیر را روی سبزی ها می کشند و سپس در رئی خمیر را کره می مالند و داخل تنور می گذارند. خود ترک ها که خیلی دوست دارند این غذا را.  خواستم حسابش کنم اجازه نداد و پس از کلی اصرار او و مقاومت من وقتی کارت ویزایش را کشید، دستگاه مورد نظر نتوانست با بانک ارتباط برقرار کند و من 13 لیر پرداخت کردم. ه رچه بهش م یگفتم که آقا قسمت این بوده است که مهمان من باشد، توی کتش نمی رفت، یعنی قبول نمی کرد و میگفت که باید به بانک برویم و من پول بگیرم و بهت بدهم.
در راه بازگشت، کلی از دخترهای ترک و ایرانی و فرهنگ ها و سن ازدواج و دوست دختر و دوست پسر و موهای بلوند و چشم های آبی و اینکه دخترهای ترک از موهای سیاه و چشمان قهوه ای خوششان می آید و ایرانی ها برعکس حرف زدیم.
در آخر کار هم عینک ری بنی که تازه خریده بودمش و شیشه هایش به رنگ آبی آسمانی بودند و به چهره اش می آمد را بهش هدیه کردم. نمی دانید که چقدر خوشحال شد.
ادامه دارد....

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

25 مارچ 2012 آنتالیا

امروز صبح خسته بودم، مثل همیشه فیس بوک و جیمیل را چک کردم. راستش ذوق و شوقی برای بیرون رفتن نداشتم. بعد از خوردن صبحانه با صابون هایی که روز قبل خریده بودم افتادم به جان ما بقی لباس هایم. متوجه شدم که شلواری که این چندروزه به پایم بوده است، به خاطر خوابیدن و نشستن و راه رفتن در ساحل دو رنگی شده است. شک کردم که مبادا آن دختر دیروزی که توی مینی باس بود و کنار دوست پسرش بود و هی به من نگاه می کرد و فکر کنم یه چیزیش می شد، حتی آن موقعی که داشتند فرنچ کیس می کردند و این شاید به خاطر این بود که لج مرا در بیاورد، حتی در آن موقع هم مرا نگاه می کرد! شک کردم که مبادا به شلوارم نگاه می کرده است. و لی خب اونکه شلوار مرا ندیده بود! بگذریم، شنیدن کی بود مانند دیدن....
این بار در امتداد خط تراموای آنتالیا به سمت شرق رفتم. درمسیرم مغازه های لباس فروشی و کافه ها و رستورانهای بسیاری دیدم. در یکی از مساجدشان که انصافا دنج بود و خلوت نمازم را خواندم و بعدش در پارک بزرگ روبرویش که هیچ توریستی در آن نبود و همه ی مردمش ترک بودند و با خانواده شان داشتند ناهار می خوردند، وارد شدم. برخی پدرها را م یدیدی که با بچه هایشان فوتبال بازی می کردند و برخی دیگر کایت بازی... پارکی با نمایی بزرگ از دریا و ساحل... اینجا بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد.
 راستش اندکی تو هم بودم و دل و دماغ درست حسابی نداشتم. اگر زمانی شما هم به موقعیت من رسیدید و دچارش شدید بزنید بیرون و خودتان را خسته کنید. وقتی خسته می شوید اگرچه به لحاظ روحی و عاطفی هم شکننده تر میشوید و لی فکرتان دیگر به مشکلات احتمالی آینده نخواهد رسید. تناقضی در حرف هایم نیست. ببینید خودتان را خسته کنید و از آنن طرف هم در خستگی خودتان را کنترل کنید که نگویید چرا من تنها هستم و دوستی اینجا ندارم و ای کاش  فلان چیز و فلان کس را داشتم و اینها...
امروز اتفاق خاصی نیفتاد، اندکی نگران بودم و این از تغییری که در گوش دادن موسیقی ام بود، آشکار است. امروز شجریان گوش می کردم. به نظرم موسیقی و دوستی که برایش غم ها و غصه هایت را می بری، عزیزترند. اگرچه که بیشتر ما شعورش را نداریم و این جور مواقع می گوییم :ئون و آبشو خورده، اومده اینجا چرغوز می کنه!

پی نوشت 1: نگران نباشید، من حالم خوب است. الان دارم جنیفر لوپز گوش میکنم.
پی نوشت 2: امیدوارم که املای چرغوز درست باشد. 

15 مارچ 2012 استانبول ، فلاش بک 1

راستش از برنامه عقب افتاده ام و الکی اسمش را گذاشته ام فلاش بک! از آنجا که نمی خواهم چیزی از سفرنامه ام نانوشته بماند و از آنجا که حافظه ی چندان خوبی ندارم، از روی عکس ها و تاریخشان برایتان روزنامه ی می نویسم.
تعریف ساحل فلوریا را از دوست ایرانی م که ترکیه زندگی می کند شنیده بودم. 15 مارچ را به سمت فلوریا راه افتادم. با تراموا به ایستگاه راه آهنشان رفتم و از انجا با قطار به فلوریا. نه اینکه فلوریا بیرون شهر باشد ها، نه! فکر کنم قبلا گفته باشم که استانبول 3 نوع وسیله ی حمل و نقل ریلی دارد: تراموا که برقی است، مترو که برقی است و زیر زمین در حرکت است و قطار که برقی نیست و از رو حرکت می کند. فلوریا ساحل بسیار زیبایی است که توریستی هم نیست. بیشتر کارکنان سفارت ها و کنسولگری ها و ترک های پولدار آنجا خانه گرفته اند. این مطلب را از توع خانه ها و ماشین هایشان متوجه شدم. اگرچه که خورشید پیدا نبود و هوا سرد بود، ولی هوایش روشن بود، البته کمی تیره تر از تصور فعلیتان! صاحلش پراست از تخته سنگ های بزرگ که من رویشان راه می رفتم و مهستی گوش می کردم. درست مثل بچه هایی که روی لبه های جدول خیابان راه می روند. تقریبا خودم بودم و خودم و البته دریا و آسمان. یادم رفت که برایتان بگویم فلوریا نزدیک فرودگاه استانبول است. البته استانبول به خاطر وسعتش دو فرودگاه دارد و منظور من آن فرودگاهی ست که به ساحل فلوریا نزدیک تر است! تقریبا هر سه دقیقه یک هواپیما از آسمان و سمت دریا درفرودگاه فرود می آمد. این فرودها، منظره ی جالبی را به وجود آورده بودند. از افق  که همان مرز بین آسمان و دریاست و شاید کمی جلوترش، تصویر یک هواپیما آرام آرام بزرگتر می شد و از بالای سرتان گذر می کرد. در مسیر قدم زدن هایم به جایی رسیدم که فهمیدم همان آکواریوم بزرگ استانبول است، همان که روز قبل اسمش را شنیده بودم. آکواریوم بسیار بزرگی بود و ورودیش برای دانشجویان 7 لیر ارزانتر بود. اینجا بود که من کارت آن استاد دانشگاه ترکیه را نشان دادم و 7000 تومان تخفیف گرفتم! یک بخش از آکواریوم شبیه سازی تاریخ اتسانبول و جنگ های دریاییش و تاریخ دریا نوردیش بود و بخش دیگر جایگاه انواع ماهی ها و ستاره های دریایی و مار ماهی ها و کوسه ها و ... در بخش دیگرش یک جنگل استوایی را با آب و هوایش شبیه سازی کرده بودند به طوری که وقتی از آن خارج می شدید خیس عرق بودید! اتفاق جالب و زیبایی که رخ داده بود بازدید بچه های دبستانی با معلم هایشان بود و شیطنت هایشان. با آنها و معلم هایشان  چندتایی عکس گرفتم. قسمت دیگر آکواریوم سینمای 5 بعدی بود که من تا آن موقع تجربه اش نکرده بودم. فیلمی از ماهی ها و اژدهاهای آبی بود، که شما با یک زیردریایی از کنارشان عبور می کردید و به شما حمله ور می شدند. فیلم پرهیجان و ترسناکی بود. پس از فیلم با خانومی که مسئول آنجا بود دوست شدم و برایم جاهای دیدنی استانبول که تاریخی نبودند را بر روی نقشه ام علامت زد. بهم توصیه کرد که فروشگاه بزرگ مرمره را کعه بزرگترین فروشگاه در کل اروپاست را بعد از ظهر ببینم و شب هنگام هم بروم به خیابان تقسیم.
پس از آکواریوم همین جور در خیابان های همان حوالی قدم می زدم که احساس گم شدن بهم دست داد. اگرچه که آدرس را پرسیده بودم که چه جوری باید به فروشگاه مرمره بروم  و آدرسشان درست بود ولی خب زبانشان ترکی بود! جلوی یک اتوبوس را گرفتم و فقط بهش گفتم: مرمره فروم! و حدس زدم که میگوید اتوبوس ما به آنجا نمی رود و من آن ادرس ترکی را بهش نشان دادم و گفت درستش می کنم برات، برو بشین. البته این ها حدسیات من است. وسط راه بهم گفت که سوار اتوبوس پشت سری بشوم و جلوی اتوبوس را گرفت. خلاصه اینکه به مرمره فروم رسیدم. فروشگاه بسیار بزرگی بود. من 3 عدد شلوار کتان هر کدام به قیمت 20 لیر و یک کلاه خوشگل به قیمت 10 لیر از یکی از فروشگاه های ارزان قیمتش خریدم. از شیر مرغ تا جان آدمی زاد را می توانستید در آن پیدا کنید ولی احتمالا دستکش چرمی را که من می خواستم نداشتند. احتمالا را به این خاطر میگویم که من از روز بعدش و با دیدن یک دستکش چرم بسیار زیبا که برایم کوچک بود، به فکر دستکش چرم افتادم و پیدا نکردم.
ادامه دارد...