۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

23 سپتامبر 2012، Swansea


این که بتوانی تعطیلات را به خوبی پشت سر بگذرانی، کار ساده ای نیست...

همیشه و در همه جا چیزهایی برای نگاه کردن وجود دارد، برگی که در حال افتادن است، مورچه ای که از درخت بالا می رود، ابری که شکل های مختلف به خود می گیرد...

دیوانه بازی، کریستین بوبین

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

13 سپتامبر 2012، Swansea


حالم شاید خیلی خوب نیست، سرفه های مداوم و ... تقریبا 20 دقیقه ی دیگه دوباره وقت دکتر دارم
از شدت ندونم به کاری داشتم یه نگاهی به وبلاگم می انداختم که چشمم به این قسمت از فالی که پدرم واسم زده بودند افتاد:



بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست
گرت چو شمع جفائي رسد بسوز و بساز

روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز


همین

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

11 سپتامبر 2012،Swansea


‫ 
"ارادت آقا! خیلی ارادت! از اوضاع و احوالِ فسیبوقی‌ات پیداست که آن ورِ آبهای آزادی... خوش به بخت و اقبالت! تو الان دقیقاً آن ورِ آزادی هستی... گیرم که مثلِ منی دلش برایت خیلی تنگ شده. خاصّه اگر شیربرنجِ داغ و مصفّای مادرِ مهربانت هم زینتِ سفره‌ی دیدارمان باشد..."
یاسین

سلام یاسین جان آن روز، آن موقع بهت قول دادم که پاسخ گفتگوی خاموشت را در یه پست وبلاگی به طور مفصل بنویسم، تا آخر هفته... می دانی یاسین جان، از بین همه ی قاریان قرآن صوت عبدالباسط را بسیار دوست دارم. آدم را به یاد مرگ می اندازد، حال و هوای وصال دارد. بچه که بودم، مادر بزرگم که فوت شده بود از شب تا به صبح عبدالباسط می خواند و من در کنار مادر و خاله هایم می پلکیدم... الان، این هفته، این چند ساعت مدام به صوت آسمانیش گوش میدهم، چیزی شبیه آهنگ رویای یک مرد یانی،" One man’s dream " که عاشقش بودی... هال و هوایم این جوری است، از فرش تا عرش، از آلبوم خراباتی هایده تا صوت قرآن...

سرما خورده ام. شاید بدجور، شاید ساده. مهم نیست، درست مثل مهم نبودن خوبم یا خوب نیستم پاسخ چطوری؟  باید صبر کرد. راستی تو هم مثل من معتقدی که صبر به معنای تحمل کردن شرایط سخت و دشوار است؟... ببخشید چند لحظه ای نبودم، رفته بودم دنبال قرص و داروهایی بگردم که از ایران آورده بودم، یافت می نشد، سرماخوردگی بزرگ سالان می خواستم به اسیتامنوفن اکتفا کردم. می دانی یاسین، همه ی بدنم درد می کند، سردم است، آبریزش بینی دارم، پرده ی گوش هایم صدای بازشدن در می دهند. گلویم می سوزد و این جور لوس بازی ها...
دلم اصلا لوس بازی می خواهد. دلم می خواهد کسی باشد که برایش لوس بازی کنم. دلم تخت خودم را می خواهد با اتاقم که از صبح تا عصر آفتاب داشت و گرم بود. دلم مامانم را می خواهد تا برایم شیربرنج داغ درست کند. ببخشید چند لحظه برم دست شویی و بیام، از بس که چایی و مایعات داغ می خورم هر بیست سی دقیقه ای..! داشتم می گفتم، دکتر هم که بروی اگرچه با کلاس و خوش برخوردند و در ظاهر رایگان است ولی برایت دارو نمی نویسند، می گویند بدن خودش باید آنتی بیوتیک تولید کند، ویروس آنتی بیتویک نمی خواهد و از این حرف های چرت و پرت که برو استراحت کن و این ها...

اینجا تنهاییش بد است. من روزهای هفته و بعضی وقت ها شنبه و یکشنبه را که همان پنج شنبه و جمعه ی خودمان باشد را هم می روم دانشگاه. اگرچه آن جا هم تنها هستم ولی فکرم درگیر تنهایی و این حرف ها نیست، فکرم درگیر این است که این گره مسئله ی لامصب چرا باز نمی شود! صبح می روم تا عصر، عصر باشگاه می روم و ورزش های هوازی از قبیل دویدن و این ها انجام می دهم. طبق برنامه روزی یک ساعت معادل 500 کالری  قرار است انرژی مصرف کنم تا خوش تیپ تر شوم! ولی اینکه عرق از سر و صورتم سرازیر است را دوست دارم. مثل سگ تند تند نفس نفس زدنم را دوست دارم. می دانم شاید "مثل سگ" تعبیر زیبایی نباشد ولی حس می کنم وجودش لازم باشد.

ولی وقتی مریض باشی، باید استراحت کنی، یعنی جز در خانه ماندن کاری نداری. یعنی کسی را نداری باش حرف بزنی، مادرت نیست برایش آخ و اوخ بکنی و یا وقتی بهتری، بنشینی اختلاط کنی باهایش و الکی راجع به عروس آینده ات حرف بزنی. یعنی تنهایی، یعنی سردت است، یعنی خودت باید مادر و یا همسر خودت باشی، بروی سوپ و چایی و اسباب امید درست کنی...
این حرف ها  به این معنی که من اینجا دوست ندارم نیست، شاید تعداد دوست هایم بیشتر از ایران هم باشد. ولی دوستت که مادرت نمی شود. با دوستت می توانی آخر هفته ها بروی رستوران شام بخوری و کنار دریا قدم بزنی، عکس بگیری. ولی شاید دوست داشتن برای وقت های خاصی ست، شاید برای همیشه نیست. ببخشید بروم دست شویی و برگردم... داستان "اتق من شر احسنت علیه، از شر کسی که به او نیکی کرده ای پناه جوی" مولانا را شنیده ای؟ معنایش شاید این باشد که از کسی نباید انتظار داشته باشی، شاید البته ...

 بگذریم، حرف برای زدن بسیار است، برای نزدن هم شاید بیشتر. دلم می خواست برایت بگویم که می خواهم از فیس بوک یا به قول تو فیس بوق بکشم بیرون و چرا هایش و این جور حرف ها... ولی این ها به کنار وقت بیماری، شاید اسب سخن زیاد راندن کار جالبی نباشد، شاید کرکره را باید زودتر پایین کشید. ولش کن، خیلی دلم می خواست این را قشنگ تر و خوشگل تر بنویسم که: همه ی ما در هر شرایطی باید مثل آن نخودی که در قابلمه ی داستان مولانا می جوشید و از درد و رنج گله می کرد، صبور و شکیبا باشیم، ولی حالش را ندارم. اسب سخنم مثل سگ نفس نفس می زند...

ایمان



۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

2 سپتامبر 2012، Swansea

There are some moments in which you feel the need of pure talk to someone who you believe in his maturity. Some of these moments that your spirit feels hunger…

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

30 آگوست 2012، SwanseaT


This morning every thing was fine although  the alarm disrupted my sleeping twice. Then I took a hot shower as usual. Eating low fat cream with pure honey as a breakfast and listening to music playing throw my cellphone was the beginning of enjoyment. The happiness completed when the music was stopped the mobile rang unexpectedly. It was my brother and mother told me that Amir Abbas, my nephew has born a few minuets ago... Welcome AmirAbbas ;)

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

1 آگوست 2012، Swansea

همیشه ی همیشه آن سکانس سریال " در چشم باد " برایم زیباییش را نگاه خواهد داشت. آن سکانسی که پس از 2 هفته یا اندکی بیش تر وقفه، پخش شد.آن سکانسی که ناگهان این گونه آغاز شد. پارسا پیروزفر، پس از انبوهی از ناراحتی ها و غم های گران مثل غم از دست دادن پدر، غم کشته شدن عشقش، غم اسارت، غم تبعید و ...در ساحل دریا می دوید. خلبانی را کنار گذاشته بود و دکتر شده بود. دکتری که هر روز صبح در ساحل می دوید و بعدش دوش می گرفت، یک لیوان شیر می خورد و سر کارش می رفت. دکتری که پرستارش عاشقش شده بود، پرستاری که زیبا بود.
برای کسی مثل من که آن زمان احساس هم ذات پنداری می کرد با همه ی کسانی که دچار غم و اندوه عشق و بی معرفت بازی هایش بودند، تماشای چنین آغاز ناگهانه ای بسیار غافلگیرانه بود. چه جور برایتان بگویم، شاید مثل چشمکی غیر منتظرانه از کسی که  بسیار دوستش دارید. یا شاید مثل فلاش یک دوربین، یا مثل احساس لحظه ای که از بالای چندین پله لیز می خورید و در آستانه ی افتادن هستید  و انتظار درد بسیار دارید، ولی نمی افتید... همان زمان بود که آرزو کردم جایی برای ادامه تحصیل بروم که دریا داشته باشد. دریایش ساحلی داشته باشد برای دویدن، دانشگاهش بین جنگل و دریا باشد. همیشه از کنار ساحل قدم زنان به دانشگاه بروم و در برگشت هم. Swansea جایی بود که آرزوهایم تحقق یافت. پذیرفته شدنی بود که آشکارا لطف خدا را در آن بتوانی نظاره کنی.
2 ماه شده است که من اینجا رسیده ام و اینجا چیزی ننوشته ام. اتفاقات جور و واجور بسیاری در این 2 ماه رخ داده است که برایتان تعریف نکرده ام. البته اگر برای شما نوشتن بود که شاید حالا حالا هم نمی نوشتم، چون حالش را نداشتم! آخر تصورش را بکنید آدم روزه باشد، از صبح ساعت 9 که به دانشگاه رفته باشد، 6 عصر به خانه برگشته باشد و تازه 3 ساعت دیگر هم باید صبر کند و از همه مهمتر یا شاید بهتر باشد بگویم از همه تازه تر، اینکه خوابش هم بیاید! مدتی هم بود که برادرم مسعود در وبلاگش ننوشته بود و صدای نقدخوانندگانش، ببخشید صدای نق خوانندگانش بلند شده بود. به خودم می گفتم هر وقت مسعود مطلب جدید نوشت من هم می نویسم! مثل اندیشه ای که هر وقت مسعود بچه دار شد، من هم می روم زن می گیرم! بعضی وقت ها می گفتم هر وقت تاریخش روند شد مثلا بعد از 2 ماه دقیق، می نویسم!
اما انگیزه ی نوشتنم این ها نبود، اگر چه که همه ی این ها در یک روز اتفاق افتاده اند. ممکن است بگویید اوووووه، همچین می گوید همه ی این ها که انگار چندتا بوده است! خب بگذارید اضافه کنم که بسته ی پستی که پدر و مادرم برایم فرستاده بودند هم امروز رسید... نمی دانید آدم چه حسی دارد وقتی یک بسته ی بزرگ زرد رنگ با آرم شرکت پست را که آراسته شده باشد به  خط  و امضا و مشخصات پدرش، مشاهده کند. بسته ای که باز نکرده و سربسته، بوی سبزی های خشک کرده ی درونش اش فضا را عطر افشانی کند با شدت عطری که مثلا 5 ساعت از زدنش گذشته باشد. چیزی که مرا به وجد آورد سجاده ی زیبای درونش، تسبیح فیروزه ای خیلی شیکش، نامه ی صمیمانه ی پدرم که هیچ وقت این جور با من حرف نزده بود و فالی که برایم از حافظ گرفته بود و پند های حکیمانه ی حضرت علی که همه ی این ها را با خط خودش برایم نوشته بود، نامه ی پرمهر و محبت مادرم، 20 نوع دستور غذا با خط مادرم، یادآوری اینکه این جا هیچ خبری نیست و  یادآوری مشکلات و دغدغه هایی  که قبل از رفتن از ایران داشتم، بود.

هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغني است
من آن نيم كه ازين عشقبازي آيم باز
چه گويمت كه ز سوز درون چه مي‏بينم
ز اشك پرس حكايت كه من نيم غماز
چه فتنه بود كه مشاطه‏ء قضا انگيخت
كه كرد نرگس مستش سيه به سرمه‏ء ناز
بدين سپاس كه مجلس منورست به دوست
گرت چو شمع جفائي رسد بسوز و بساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
كه نيست سينه‏ء ارباب كينه محرم راز
غرض كرشمه‏ء حسن است ورنه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزلسرائي ناهيد صرفه‏اي نبرد
در آن مقام كه حافظ بر آورد آواز

 فالی که پدر و مادرم  به یاد من زده بودند ...





۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

26 می 2012، آنکارا

باد نسبتا سردی می وزد، نه از آن دسته باد هایی که نشود بیرون رفت وقدم زد. هوا اندکی دلگیر است برای پیاده روی، مثل هوای قبل از باران. اگرچه یک بار تمامش کرده ام، " کافکا در کرانه" را بر می دارم و به سمت کتابخانه ی آلمانی زبان نزدیک هتل راه می افتم. اندیشه ی بازگشت به ایران، مشکلات و تنهایی هایش، پول هایی که باید پس بدهم و خرجشان کرده ام، جدال میان یافتن شغل مناسب و فرصت ادامه تحصیل، سربازی، همه ی این ها در طول مسیر، ذهنم را اندکی قلقلک می دهد. راستش خودم را  در کوچه ی نفهمی گم و کور کرده ام و مثل خل وضع ها از ته دل خندیده ام هر وقت که با چنین افکاری روبرو شده ام. چرا که هدف اصلیم دوام آوردن و هرچه راحت تر زندگی کردن در وضعیت کنونی ست و چنین نگرانی ها و افکار پیچیده ای که متاثر از هزار و یک عامل زمینی و فرا زمینی است، آرامیش ناپایدار حال را به هم می زند. سخن زیبایی از حضرت علی(ع) را آویزه ی گوشم کرده ام، بدین مضمون که : " در وضعیت های دشوار و طاقت فرسا، مثل انسان های آزاده شکیبا باشید و یا مانند آدم های ابله، بی خیال!"

مسئول کتابخانه خانم مهربانی است. اولین باری که به این جا آمدم روزها و ساعات کاری کتابخانه را روی کاغذی برایم نوشت. همین استقبال گرمش باعث شد چند باری به این جا پناه بیاورم و مثل  ناکاتا در "کافکا در کرانه" که هوش و سواد چندانی نداشت، لابلای کتاب هایی که فقط می توانم عکس هایشان را تماشا کنم، نفس بکشم و احساس غیر یکنواختی بکنم. از او کاغذی گرفته ام برای نوشتن، نوشته ای که لابه لایش به سرم زده است از منظره ی خیابان روبرویم و خودم عکس بگیرم.

شاید شما دوست داشته باشید فضای یک کتابخانه آلمانی در آنکارا را برایتان توصیف کنم. این که آیا تحت حمایت کشور آلمان قرار دارد؟ این که میز و صندلی هایش چقدر مدرن و راحت است. یا اینکه برایتان از دوبلکس بودنش بگویم و راه پله اش که از میان ساختمان با پله های مثلثی پیچ می خورد و به طبقه ی بالایی که مشرف به خیابان است ختم می شود. یا از تلوزیون LCD اش با دستگاه های پخش DVD و هدفون های بزرگ و با کیفیت و یا از DVDهایی که پرند از آلبوم های موسیقی و فیلم های آلمانی برایتان بگویم. از مبل های راحتش که پوشیده شده است با رویه ی چرم ارغوانی، از آن ها که می توانی رویشان لم بدهی، روزنامه بخوانی، موسیقی گوش بدهی. یا از نورپردازی فضایش که توسط لامپ های هالوژنی است برایتان بگویم، یا از کیفیت آمیزش نورهای زرد و سفیدش. یا از تابلوهایی که به دیوارهایش آویخته اند و جغدهایی که دارند کتاب می خوانند، جغد هایی که از بس چشم هایشان بزرگ است از دور شک می کنید که آیا عینک مطالعه به چشم زده اند؟ یا برایتان از کتابهایشان که گستره ی وسیعی از علومی چون فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی، دین شناسی و ... را در بر می گیرد و از جلدهایشان فقط می توانم اسم نویسندگانی چون هگل، هایدگر و فروید را تشخیص دهم، بگویم.

اما همه ی این ها به کنار، مگر من برای شما می نویسم؟ یکی از چالش هایی که همواره با آن مواجه بوده ام، این بوده است که آیا من برای خودم می نویسم یا مخاطبم؟ اگرچه که تلاشم این بوده که برای خودم بنویسم، مثل همین نوشته، شده است که خودم مچ خودم را بگیرم که ببین! یا این که ارتباط و رفتار ما انسان ها مثل تبادلات تجاری کالا به کالاست؟ اعتماد در برابر اعتماد؟ به اشتراک گذاشتن احساسات و اندیشه ها در همان سطحی که هست؟ به زبان ساده تر تب کردن برای کسی که برایت تب کند، بمیردش پیشکش! یا این که آدمی باید خورشید باشد و بر همه بتابد؟ به بیان دیگر مثل سقراط  در کتاب " ضیافت" افلاطون، به دیگران، داشته هایشان و رفتارهایشان بی اعتنا باشد؟ خورشید بودن و بر همه تابیدن، انرژی کیهانی می خواهد، حقیقتی که مانند کریستال شفاف به نظر می رسد و شاید کسانی هم که چنین ادعایی دارند در وجود خویش عذاب می کشند. اریک فروم در کتاب ارزشمند "هنرعشق ورزیدن" جایی می گوید: "مرا دوست می دارند، چون دوست می دارم و این در مقابل عشق خام و کودکانه است که می گوید من دوست دارم چون دوستم می دارند". در جای دیگری می گوید: " عشقی که نتواند در طرف مقابل شور و انگیزه را شعله ور کند، عشقی بیهوده است". حرف هایی گیج کننده و شاید متناقض! بگذریم به سرم زده است که تصویر جغد کتابخوان را برایتان نقاشی کنم...


Wer liest,
hat mehr
vom Buch

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

22 می 2012، آنکارا

 دفعه ی سومم بود که به بخش کنسولی سفارت مراجعه می کردم. البته هیچ وقت هم مشکل یا درخواست جدی نداشته ام و تقریبا همه اش برای پر کردن اوقاتم بوده است. بار اول مثلا رفتم و گفتم که من در ایران کنکور دکترا دارم  و می خواهم اینجا امتحان بدهم، لطفا درخواست مرا به وزارت علوم انتقال بدهید. آن ها هم کمی چپ چپ به من نگاه کردند و گفتند به احتمال بسیار بسیار زیادی این کار انجام شدنی نیست. من هم در پاسخ گفتم که خود می دانم ولی مادرم اصرار کرده اند و من آمده ام به وظیفه ام  جامه ی عمل بپوشانم، آنها هم پذیرفتند و درخواستم را فاکس کردند، هر چند خبری نشد. بار دوم برای پرس و جو و مشاوره راجع به وضعیتم مراجعه کردم و اینکه چگونه با برگ تردد به ایران برگردم. برایم توضیح دادند که دنگ و فنگ دارد و کسی باید برود وزارت امورخارجه ورضایت آن ها را جلب کند و ممکن است  کارت به وزارت علوم و نظام وظیفه و این ها هم بکشد و برو خوب به ریسک هایش فکر کن... دفعه ی سوم برای گرفتن پول از بانک ملت در آنکارا نیاز به اصلا پاسپورتم داشتم که دستم نبود و بانک هم کپی آن و سایر مدارکم را قبول نمی کرد. به سفارت رفتم و چون وضعیتم را می دانستند، قبول کردند مهر کپی برابر اصل برایم بزنند، اگرچه که اصل پاسپورتم دستم نبود...

اصلا همه ی این ها را خط بکشید رویش، نخوانیدشان. خودم چون حیفم می آمد و دیدم زحمت کشیده ام و نوشته ام پاکشان نکردم! اصلا فکر کنید  این ها فضاسازی نوشته است! می خواستم بگویم بار آخری که رفته بودم، یک خانوم جوان خیلی خوش تیپ، از این هایی که اگر تهران بود گشت ارشاد به خاطر حجابش می گرفتش  به همراه شوهرش،نامزدش، دوستش، هر چه، مقابلم نشسته بودند. آدامس می جویدند و گاهی آرام آرام حرف می زدند و گاهی بلند بلند. شوهرش، دوستش، نامزدش، کارمندان سفارت رابه آرامی مسخره می کرد یکی را به خاطر ریشش، آن یکی را به خاطر یقه ی دیپلماتش، آن یکی را به خاطر یقه ی بسته اش. در همین زمان ها بود که یک آقا  و خانم خارجی داخل شدند و به خاطر وضعیت نشستن بقیه مجبور بودند سرپا بایستند تا نوبتشان بشود. هیچ کس  به آنها کوچکترین توجهی نکرد. پس از چند دقیقه، همه جا را خوب برانداز کردم. کنار من یک جای خالی بود و کنار آن خانوم ایرانی که توصیفش در بالا بیان شد یک جای خالی که توسط کیفش پرشده بود. از جای خودم بلند شدم و به خارجی ها گفتم" Take a seat" و به خانومه هم گفتم لطفا کیفتون را بردارین من بشینم! خارجی ها کلی تشکر کردند و سر تکان دادند و لبخند زندند. از جیبم یک بسته آدامس در آوردم و به پسر کنار دستی ام تعارف کردم که یکی اش را برداشت و به خانومه هم تعارف کردم، دستش را دراز کرد و در میان راه گفت: ولی من که دارم آدماس می خورم! گفتم: خواهش می کنم ، به آقاتون تعارف کنید. گفت: اونم داره می خوره! بعدش هم اضافه کرد: " آقاتون، خیلی ایرانی شد!"  گفتم" آقاتون، دوستتون، هرچی!" در ادامه که باهاشان حرف میزدم فهمیدم که برای ثبت ازدواج از تهران آمده اند به آنکارا! چرا که خانواده هایشان مخالف بودند و خودشان می گفتند که حال دردسرهای شاهد بازی و این کارها را نداشته اند و بعدش هم می خواهند بروند به آلمان. آقا، شوهر، دوست، نامزد خانوم بورس فوق لیسانس دانشگاه اشتوتگارد  داشت و خانوم قبلا یک بار ازدواج کرده بود و برای همین توانسته بود به صورت مستقل از ایران خارج شود.

لابلای همین حرف ها، کاردار سفارت صدایم کرد و بعد از انجام شدن قسمتی از کارم،  پهلوی خارجی ها، صندلی قبلی خودم نشستم. تا آن موقع هیچ کس به آن ها توجهی نکرده بود. ازشان پرسیدم که اهل کجایید و برایم گفتند که آلمانی هستند و با موتور سیکلت ترکیه را گشسته اند و می خواهند بعدش برای 3 هفته با موتورسیکلت در ایران مسافرت کنند. برایشان گفتم که من هم 72 روزی می شود که برای ویزای انگلیس اقدام کرده ام و خیلی سخت گرفته اند و ایمدوارم که کارشان به خوبی انجام شود. در ادامه داشتم برایشان توضیح می دادم که اصفهان  شهر زیبایی است و نصف جهان است و اینها، حتما آنجا را ببنید، که به صورت ناگهانی این آقا، نامزد، دوست اون خانوم پرید وسط حرف هایم که نه اصفهان خوب نیست، بروید شیزار را ببینید، اصفهان فرهنگش اسلامی است، اسلام چیز مزخرفی است و فرهنگ و تاریخ اصیل ایران در شیراز است! اصفهان شاید سومین شهر ایران باشد و این حرف ها... جاخوردم، سکوت کردم، و از حماقت و بیشعوری  یک ایرانی به ظاهر شیک و متمدن تعجب کردم! کسی که نمی فهمد اصفهان و شیراز و تهران و همه ی اینها ایران است و چنین حرف هایی در برابر یک توریست که تا به حال ابران را ندیده است چقدر زشت است و تاثیر منفی دارد. من سکوت کردم و هیچ نگفتم، چرا که کوچکترین حرف من احساس تهوع فضا را دو چندان می کرد، و آن خانوم آلمانی هم  خودش فهمید. به قول پدرم این قدر این ها پیشرفته و آدم شناس هستند که از یک نگاه بفهمند دارند با چه کسی صحبت می کنند.

می دانید، می خواستم بگویم آدم ها را به ظاهرشان قضاوت نکنید! اگر آن کاردار سفارت ریش گذاشته است و یا یقه ی دیپلمات دارد آدم بد و بی سواد و املی نیست! خیلی هم مهربان و دلسوز است، دست و پا خیر است و واقعا به آدم کمک می کند. یا آن خانوم ایرانی به همراه آقایش، دوستش، نامزدش، هرچی، چون آرایش کرده است، لباس شیک پوشیده است، چون بورس اشتوتگارد دارد، آدم با شخصیتی نیست! حرفم این است که به رفتار آدم ها توجه کنید! حالم به هم  میخورد از این آدم های بیشعوری که نفرت و ناراحتیشان را با الفاظ رکیک و فخش های ناموسی بیان می کنند. از این آدم هایی که کیک هایی به شکل آلت تناسلی درست می کنند و عید عمر می گیرند و می خواهند به بهشت هم بروند... از این آدم هایی که ادعای روشنفکریشان  می شود ولی بسیار کوته فکرند، آدم هایی که سند جنایت مثلا فلان شخصیت مذهبی را پیپ کشیدنش در دوران جوانیش می دانند...


"Words are important. Your word is the most important of all. Your word is who you are."
 Tom Clancy




۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

18 می 2012، آنکارا

چندی پیش که در پارک "قو" نشسته بودم و در افکارم پرسه میزدم، مرد خوش تیپی را دیدم که با خریدهایش از میان پارک به سمت پله های خروجی حرکت می کرد، مردی با کت و شلوار سورمه ای، پیراهن سفید و کروات زرد و کفش های قهوه ای واکس خورده، از آن دسته مرد هایی که از ظاهرشان معلوم است که کاردار سفارت یکی از کشورهای اروپایی باید باشند. به دنبالش یکی از دو سگ پارک که بسیار مهربان است و من بسیار بازی هایش را با سگ های شخصی دیده ام، از همان سگ هایی که ما در ایران آن ها را ولگردشان می نامیم، در حال حرکت بود و کیسه هایش را بو می کشید. مرد خوش تیپ قصه ی ما به بالای پله ها که رسید، نشست و کیسه ی خریدش را زمین گذاشت، از داخلش یک کنسرو بیرون آورد، درش را باز کرد و برای سگ به زمین ریخت. از آن جا که من نشسته بودم اگرچه فاصله اندکی دور بود ولی می دیدم که سگ گرسنه با چه ولعی مشغول غذا خوردن شده بود. آن قدر قشنگ غذا می خورد که شاید همین قشنگ غذا خوردنش باعث شد که مرد یک ظرف پلاستیکی یک بار مصرف را از کیسه اش در آورد وبه دنبالش یک بطری یک لیتری شیر را باز کند و همه اش را درون ظرف بریزد و کنار سگ بگذارد. به گمانم 5 دقیقه ای کنار سگ نشست و او را در غذا خوردنش همراهی کرد و اصلا نگران خط اتوی شلوار چند صد دلاریش هم نبود.  سرانجام برای خرید دوباره یک بار دیگر از میان پارک گذر کرد...

امروز دختر قد بلندی را دیدم که موهایش را شرابی کرده بود، با لباس مشکی قشنگی در پارک ایستاده  بود و ویالون میزد. آن قدر خوشگل بود که به خاطرش جایی در همان نزدیکی بنشینم ولی نه آن قدر که برایش سکه ای در کیف ویالونش بیندازم. نواختنش بیشتر صدای ساز دهنی میداد تا ویالونی که باید جیغ بکشد. نمی دانم شاید آن جور که باید وشاید دست هایش توان با صلابت کشیدن " آرشه" را بر روی سیم های ویالون نداشت. در همان حال و هوا که نشسته بودم و پارک و آدم هایش را تماشا می کردم دیدم که یک خانوم سی و چند ساله از مقابلم گذشت و به دنبالش سگ آزاد پارک. هراز گاهی زن بازمی گشت و به سگ چیزی به زبان ترکی می گفت ، شاید به این مفهوم که دنبالم بیا.غافلگیری و هیجان بزرگی نصیبم شد وقتی دیدم که زن رفت و شیر آب را باز کرد و دستانش را زیر جریان آب گرفت تا سگ از میان دست هایش آب بخورد...






۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

17 می 2012، آنکارا

فکرش را بکنید که بروید 15 دلارهر کدام به نرخ 2000 تومان بدهید و یک رمان بخرید. اولش با شوق و اشتیاق خاصی می خوانید و جلو می روید. به صفحه ی267 که می رسید احساس می کنید از سرعت خواندنتان کاسته شده است، شاید بشود گفت دو تا سه صفحه در روز. دوست دارید زودتر بفهمید که سرانجام قهرمان داستان چه می شود،به معشوقه اش می رسد، حاضر است دستانش را در آتش بکند و پول های شعله ور را بیرون بکشد و از این قبیل اتفاقات... تند و تند  می خوانید و توصیف ها و تشبیهات نویسنده را نادیده می گیرید، از اینکه چرا یک صفحه راجع به انبوه برگ های درختان جنگل  و نور آفتاب و هوا و وزش باد،  یا زندگی بتهوون، یا فرهنگ اسکیموها توضیح داده است، لجتان می گیرد... به خود نهیب می زنید که نکند نویسنده دارد اصل حرف هایش را لابلای همین اضافه گویی هایش می گوید، اندکی تردید می کنید ولی بازهم تند و تند پاراگراف ها را یک در میان می خوانید، حریصانه دوست دارید بدانید آخرش چه می شود...حال فرض کنید از صفحه ی 267 تا 317 رمان به همین شکل، کند و کسل کننده پیش برود. فضای داستان در این صفحات یکنواخت باشد. تفاوت صفحات این باشد که روز قبلش یک ابر به شکل خرگوش در آسمان بوده است و روز بعدش به شکل سر زرافه! وضعیت زندگی من هم به همین شکل شده است، همه اش تکراری است و بدون هیچ اتفاق خاصی. اوج خلاقیت و ابتکارم شاید این باشد که پیاده روی هایم را از عصر بیاورم به صبح یا برعکس. 

"کافکا در کرانه" امروز به پابان رسید. پر بود از تشبیهات و استعاره ها، فضاهای مبهم و رمزآلود. به قول برادرم از آن نوشته هایی که باید نویسنده اش به همراهش باشد و برایتان توضیح بدهد که مثلا منظورش از اینکه یک چیز عجیب غریب از دهان جسد ناکاتا بیرون آمده، چه بوده ؟ فلوتی که پدر کافکا جانی واکر، از کشتن گربه ها و اسیر کردن روح هایشان می خواست بسازد چه بوده و چه معنی داشته؟ نکته ی جالبش این جا بود که یک فصل اختصاص داده بود به پسری به نام "Crow" که ترجمه اش در فارسی می شود کلاغ، که به روح پدر کافکا حمله ور میشود و هر کاری می کند از قبیل نوک زدن به چشم و بال زدن در صورتش، هیچ اتفاقی نمی افتد. بگذارید راحتتان کنم، چیزی شبیه سریال" Lost" که فصل اول و دومش همه چیز خوب پیش می رود ولی آرام آرام حس می کنید که نویسنده همه چیز را دارد به هم می بافد و اسمش را هم می گذارد : " Metaphor ". راستش انتظار داشتم قوی تر از این حرف ها باشد. ولی با همه ی این حرف ها مضمون اصلی داستان که زندگی پسر 15 ساله ایست که خانه و زندگیش را رها می کند و قرار است سر سخت ترین پسر پانزده ساله ی دنیا باشد و کارهایی که در این راستا انجام می دهد، با زندگی فعلی من شباهت داشت. برای همین دوستش داشتم.